تبليغاتX
به نام آفريننده شعر و خوبي
 

خدا گفت : لیلی یك ماجراست !

ماجرایی آكنده از من ;

ماجرایی كه باید بسازی اش

شیطان گفت : یك اتفاق است ، بنشین تا بیفتد

آنان كه حرف شیطان را باور كردند

نشستند و لیلی هیچگاه اتفاق نیفتاد

مجنون اما بلند شد ،

رفت تا لیلی را بسازد

خدا گفت : لیلی درد است ، درد زادنی نو ،

تولدی به دست خویشتن ...!

شیطان گفت : آسودگی است ، خیالی‌ست خوش!

خدا گفت : لیلی رفتن است .

عبور است و رد شدن !

شیطان گفت : ماندن است ، فرو رفتن در خود

خدا گفت : لیلی جست‌ و جو ست...

لیلی نرسیدن است...

نداشتن و بخشیدن....

شیطان گفت : خواستن است ، گرفتن و تملك;

خدا گفت : لیلی سخت است ،

دیر است و دور از دست

شیطان گفت : ساده است ،

همین‌‌ جایی و دم دست

و دنیا پر شد از لیلی‌های زود ;

لیلی‌های ساده این‌جایی

لیلی‌های نزدیك لحظه‌ای

خدا گفت : لیلی زندگی ست زیستنی از نوع دیگر

لیلی افسانه ی جاودانگی شد

و شیطان گریخت

مجنون زیستنی از نوع دیگر را برگزید

و میدانست كه لیلی تا ابد طول می كشد ...!!!

+ نوشته شده توسط نيوشا در شنبه بیست و هفتم شهریور 1389 و ساعت 16:12 |
سال نو مبارک

بیایید برای هم بهترین ها رو بخواهیم

 

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول حول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

 ای دل مباش یکدم خالی ز عشق و مستی

وآنگه برو که رستی از نیستی و هستی

 گر خود بتی ببینی مشغول کار او شو

 هر قبله ای که بینی بهتر ز خود پرستی

با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش

بیماری اندرین ره بهتر ز تندرستی

 در مذهب طریقت خامی نشان کفر است

آری طریق دولت چالاکی ست و چستی

 تا فضل و عقل بینی بی معرفت نشینی

 یک نکته ات بگویم خود را مبین و رستی

در آستان جانان از آسمان میندیش

 کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی

خار ارچه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد

سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی

صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز

 ای کوته آستینان تا کی دراز دستی

+ نوشته شده توسط نيوشا در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388 و ساعت 15:28 |
 

چه می شد اگر تمام بچه های دنیا با هم بودند

تمام ملت ها ، تمام رنگ ها ، و تمام عقاید با هم بودند

تمام بچه ها ، بله همه ، با هم بودند

آن ها دست هم را می گرفتند

و با هم آواز می خواندند

و با هم عبادت می کردند

و با هم می خندیدند

و با هم گریه می کردند

و همه ، بله ، همه همدیگر را دوست داشتند

چه می شد ؟

اگر تمام بچه ها با هم عشق را گسترش می دادند

با هم ، در سر تا سر  زمین

با هم ، در سرتاسر دریا

تمام بچه ها ، بله ، همه با هم

و امید برای همه بود

و عبادت برای همه بود

و غذا برای همه بود

و زندگی برای همه بود

و عشق برای همه بود

و خدایی یگانه برای همه بود

و روشنایی برای همه بود تا ببینند

پس بیایید تا همه با هم باشیم

 واین رویا را واقعیت بخشیم .

 

لیزا کینگ
+ نوشته شده توسط نيوشا در شنبه دهم مرداد 1388 و ساعت 22:59 |

سالروز رحلت دكتر علي شريعتي ، بزرگمرد عرصه فرهنگ و انديشه گرامي باد

  (( خالي از خويش كردن شرقي

   خالي از خويش كردن انسان وابسته به جامعه ؛

   يعني بريدن او از خودش ،  يعني بيگانه كردن او از خودش ))

+ نوشته شده توسط نيوشا در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 11:41 |

 

هر فصلي كه حالت بهترين حال باشد بهار است

هر روزي كه اتفاقي هرچند كوچك خاطره اي در ذهنت بسازد عيد است

و هر ثانيه اي كه غرق در خدا شوي تحويل سالي دگر است !

 

بهار مبارک

 

+ نوشته شده توسط نيوشا در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 و ساعت 22:23 |
چرا بايد براي هر امامي عزاداري كرد ؟

اصلا چه فايده دارد در سوگ كساني گريستن كه 1400 سال است

از ميان ما رفته اند ؟

همين چند وقت پيش كه عاشورا بود.... از عاشورا هم بگذريم

كه به يك فرهنگ تبديل شده . اما بياييد يك لحظه فكر كنيم اين مراسم

عزاداري ائمه و معصومين واقعا چه سودي به حال ما دارد ؟

اين كه هرسال يك مراسم روضه خواني به راه بيندازيم و با سوز

و ناله از مظلوميت امامان داد سخن بگوييم و هاي هاي گريه كنيم ،

بعد هم با مخارج زياد غذاهايي بدهيم و بعد تمام ...

شايد مطرح كردن اين حرف ها به اين شكل درست نباشد اما همه

اين ها چه قدر مي تواند دين ما را حفظ كند ؟




ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نيوشا در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت 22:18 |
مردي كه پند مي خواست مردي از باديه به مدينه آمد و به حضور رسول اكرم

رسيد . از آن حضرت پندي و نصيحتي تقاضا كرد. رسول اكرم به او فرمود :

(( خشم مگير ! ))

وبيش از اين چيزي نفرمود. آن مرد به قبيله خويش برگشت .

اتفاقا وقتي كه به ميان قبيله خود رسيد ، اطلاع بافت كه در نبودن او

حادثه مهمي پيش آمده . از اين قراركه جوانان قوم او دستبردي به مال

قبيله اي ديگر زده اند و آن ها نيز معامله به مثل كرده اند و تدريجا كار به

جاهاي باريك رسيده و دو قبيله در مقابل يكديگر صف آرايي كرده اند و

آماده جنگ و كارزارند.

شنيدن اين خبر هيجان آور ، خشم او را برانگيخت. فورا سلاح خويش را

خواست و به صف قوم خود ملحق و آماده درگيري شد. در اين بين گذشته به

فكرش افتاد. به يادش آمد به مدينه رفته و چه چيزها ديده و شنيده .

به يادش آمد كه از رسول خدا پندي تقاضا كرده است و آن حضرت به او فرموده :

(( جلو خشم خود را بگير . ))


در انديشه فرو رفت كه چرا من تهييج شدم و سلاح پوشيدم و آماده

جنگ و كشتن شدم ؟ چرا بي جهت برافروخته و خشمناك شدم ؟

با خود فكر كرد الان وقت آن است كه آن جمله كوتاه را به كار ببرم !

جلو آمد و افراد صف مخالف را پيش خواند و گفت :


(( اين ستيزه براي چيست ؟ اگر منظور غرامت آن تجاوزي است

كه جوانان نادان ما كرده اند ، من حاضرم از مال شخصي خود ادا كنم .

علت ندارد كه ما براي همچو چيزي به جان هم افتاده و خون هم را بريزيم ؟!))


طرف مقابل هم كه سخنان عاقلانه ومقرون به گذشت اين مرد را شنيدند ،

غيرت و مردانگي شان تحريك شد و گفتند :

(( ما هم از تو كمتر نيستيم . حال كه چنين است ما از اصل ادعاي

خود صرف نظر مي كنيم ! ))

و هردو صف به ميان قبيله خود بازگشتند.


(( داستان راستان - شهيد مطهري ))

+ نوشته شده توسط نيوشا در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت 22:15 |
بچه با دقت پدرش را تماشا مي كرد . پدر عكس را از ديوار مي كند

و سعي داشت كه پاره نشود. صاحب عكس مردي بود چاق ، با صورت

گوشت آلود و چشماني پف كرده و آويزان و روي سينه اش پر از

مدال هاي مختلف . عكس از يك روزنامه بريده شده بود .

پدر كمي چسب پشت عكس ماليد و آن را از نو در طرف ديگر ديوار

كنار چسباند. ديوار اتاق پر بود از عكس هاي گوناگون. يك طرف

عكس پدربزرگ ، عموها و پدرش كه آن ها را درجريان يك اعتصاب

كارگري نشان مي داد و هم چنين عكس هايي بود از انبوه مردم در

حال پياده روي يا ميتينگ .



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نيوشا در شنبه نوزدهم بهمن 1387 و ساعت 19:52 |

 

 غزه در جنگ ۲۲ روزه


 



 

 


 


+ نوشته شده توسط نيوشا در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 و ساعت 22:5 |





لطفا به سايت زير مراجعه كنيد :


http://whats-happening.net/fa/stone/index.htm

+ نوشته شده توسط نيوشا در یکشنبه پانزدهم دی 1387 و ساعت 17:28 |

پدر ، مادر !

تو هر سال و هرماه و هر هفته و هر شب و روز براي داستاني به نام

كربلا گريه مي كردي . توهم نمي داني هروقت از تو پرسيدم :

((امام حسين كي بود و براي چه كشته شد ؟))

تو گفتي ((خودش را فداي امت كرد))

((فداي امت كرد يعني چه ؟))

توضيح دادي :

(( يعني اين كه خودش را به كشتن داد تا در روز قيامت از امت

جدش شفاعت بكند.))

پس اين امام حسين كه خودش را ،خانواده اش را، زندگي اش را ،همه

چيز و همه كسش را به دم شمشير ستم و زور و جنايت داد و شهادت را

انتخاب كرد؛ براي زندگي من و تو نبود ؟!

براي اينكه پيروانش از زير بار ظلم و ستم و بيعت دروغ و نظام جور خلاص

شوند نبود و خلاصه براي آزادي مردم و بسط عدل و احياي حق نبود ؟!

براي اين بود كه ما اينجا گناه كنيم و بعد بر او گريه كنيم و در عوض روز

قيامت از ما شفاعت كند؟!

پس در دنيا به درد ما نمي خورد ؟!


در كتابي نوشته بود :

((اين قيام حسيني خيلي ارزش داشته براي همه انسان ها !..))

نتيجه هايش دو نوع است : ا- نتيجه هاي مادي 2- نتيجه هاي معنوي

اما نتايج معنوي بزرگترينش اين است كه : اگر يك عده محقق جمع بشوند

و فهرستي تهيه كنند از اسم تمامي زن ها و مرد هايي كه به علت گريه

بر امام حسين ، در روز قيامت همه گناهانشان بخشيده شده و به بهشت

رفته اند شماره اش از ميليون ها نفر تجاوز مي كند . اين نتيجه معنوي

انقلاب !


اي مادر تو مرا كه دختر جوانت بودم بردي به يك جمع ديني و

اخلاقي وتبليغي! در آنجا واعظ راجع به شفاعت صحبت مي كرد و اثري

كه شخصيعت و انقلاب حسين در سرنوشت بشريت دارد.

به عنوان نمونه عيني براي اثبات اين اصل كه نهضت كربلا مكتب آزادي

است و حسين كشتي نجات و چرغ هدايت است و اين كه انسان ها چه

بايد بكنند تا از آن بهره بگيرند ، فرمود :


((يك روز عاشورايي بود و درمساجد و محافل گريه مي كردند .

يك زن بدكاره اي كه در يكي از محله هاي اين شهر رسما معروفه بود ،

عده اي مشتري داشت .

نزديك ظهر مي خواست براي آن ها غذايي درست كند و سور و سات برپا

سازد . كبريتي نداشت. آمد به منزل همسايه كه در آنجا روضه

مي خواندند و شله مي دادند. اين زن پف كرد به خاكستر اجاق و در نتيجه

دود و خاكستر به چشمش رفت و در همان حال كه مصيبت امام

حسين خوانده مي شد از چشم هاي اين فاحشه چند قطره اشك ريخت .

بعد ها مردم او را در خواب ديدند كه در اعلي عرف بهشت با زنان پاكدامن

محشور است! ))


اين بود مادر كه از مذهب تو گريختم .

همان شب كه مرا به مجلس بردي و واعظت داستان شفاعت را

تعليم داد و سرگذشت آن زن بدكاره را براي ما حكايت كرد .

برخود لرزيدم مادر . احساس كردم كه ناگهان همه چيز در من فروريخت

و رها شدم .

همان جا در دل از دين تو و وعظ تو گريختم .

گريزي كه همچنان ادامه دارد!


پدر، مادر !

تو امامت را به من ياد دادي و بعد گفتي اين امام ها شخصيت معصوم

متافيزيكي هستند از جنس من و تو نيستند .اين ها مافوق انسانند نه

انسان مافوق!

اما پدر ، مادر من به دنبال يك امامتي مي گردم كه امروز به كار انسان ها

بيايد و مردم كه همواره به اسارت حكومت هاي ظلم و جور و تبعيض

هستند رهايي يابند .


اين هاست و خيلي چيز هاي ديگر امثال اين ها كه تو به نام دين و به نام

تشيع و به نام اين شخصيت هاي بزرگ به ما تبليغ مي كني و نشان

مي دهي .


(كتاب مذهب عليه مذهب – فصل پدر مادر ما متهميم - مرحوم

دكتر علي شريعتي )



به اميد اين كه عزاداري امام حسين (ع) فقط در گريه و غذاهاي نذري و

سينه زني خلاصه نشود و با بهره گيري از منش – حقيقت و هدف والاي

ايشان باشد .


+ نوشته شده توسط نيوشا در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 و ساعت 14:9 |
تورادوست دارم

چون نان و نمك

چون لبان گرگرفته از تب

كه نيمه شبان در التهاب قطره اي آب

برشير آبي بچسبد.




تو را دوست دارم

چون لحظه شوق ، شبهه ، انتظار و نگراني

در گشودن بسته بزرگي

كه نمي داني در آن چيست .




تو را دوست دارم

چون سفرنخستين با هواپيما

بر افراز اقيانوس

چون غوغاي درونم

لرزش دل و دستم

در آستانه ديداري در استانبول

تو را دوست دارم چون گفتن (( شكر خدا زنده ام .))




ناظم حكمت – شاعر معاصر ترك



+ نوشته شده توسط نيوشا در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 و ساعت 18:50 |


روزي كه تو نباشي


روزي كه رهايم كني و بروي

دانشمندان خبر كشف يك درياي جديد را مي دهند

محققان از وقوع يك آتشفشان حرف مي زنند

و منجمان در شگفتند

كه چرا آن ستاره بزرگ ناپديد شد !

اما هيچ كس گمان نمي برد

كه من چه درد ها كشيده ام

در فراقت دريايي گريسته ام

دلم ترك برداشته

و آتش عشقت فوران كرده است!

هيچ كس نمي داند ستاره خوشبختي ام ناپديد شده

روزي كه تو نباشي

مردم به تماشاي غروب مي روند

غافل از اين كه اين خورشيد دل من است كه مي رود

و ديگر هرگز طلوع نخواهد كرد !

روزي كه تو نباشي

روزي كه رهايم كني و بروي

ديگر نمي دانم چه خواهد شد اما....

مي دانم كسي به من مدالي نخواهد داد

اي كاش مي فهميدند

اين منم كه ركورد تنهايي را شكسته ام





+ نوشته شده توسط نيوشا در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 و ساعت 19:57 |

ترافيك







اين همه ماشين

مثل قطره هاي خون

جاري اند در رگ سياه شهر

باز هم

تنگ مي شود عروق شهر

باز هم

نبض چهار راه كند مي شود

ايستاده اند

پشت بوق هاي دلخراش

هيچ كس تكان نمي خورد

شهر سكته كرده است !





( نسترن كبيري - نشريه دوچرخه )








+ نوشته شده توسط نيوشا در چهارشنبه ششم شهریور 1387 و ساعت 14:45 |

براي همه نوجوان ها كه قلبشان دريچه اي ست

بر دنيايي مهربان و پاك و بي غصه






 
نمي دانم كدام دست مرا بيرون كشيد

از آغوش هاي مهرباني كه هيچ گاه نداشتم

و كدام باد عروسك هاي خيالي ام را با خود برد

نمي دانم كدام كتاب نخوانده

كدام روياي نداشته را برايم رقم زد

وكدام روز

كدامين دانه سرخ بر صورتم نشست

نمي دانم كدام مه رقيق كه مي پنداشتم ابر است

در كدام آسمان خيالم

كدام باران خشك را سرود

هيچ چيز نمي دانم!

حتي نمي دانم كدام ساعت

جاده نوجواني به پايان رسيد

و كدام تقويم دروغين گفت

كه من شانزده ساله ام !




+ نوشته شده توسط نيوشا در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 0:21 |

سلام بر همگي

21 مرداد ،

روز نوجوان

مبارك !

اميدوارم حسابي بهتون خوش بگذره ،

ولي ....






يادش به خير پارسال هشتم مرداد به نشريه دوچرخه دعوت شده بودم .

( آخه اون موقع خبرنگار افتخاري اش بودم )

من و چند تا دوست ديگه در مورد نوجواني مقاله نوشتيم كه صفحه اول ويژه نامه

روز نوجوان چاپ شد. البته يه دوست عزيز هم كاريكاتوري كشيد در مورد دل

مشغولي هاي نوجوانانه ! ياد سه – چهار سال پيش مي افتم .

تو دوازده – سيزده سالگي همش آرزوي بزرگ شدن مي كردم ؛

آرزوي رسيدن به سن قانوني و ... حالا پشيمونم!

حالا مي فهمم كه اون روزها ، روزاي سرخوشي و آسودگيم بوده ،

اما الان..... به زودي دغدغه ديپلم و كنكور و... مياد سراغم. بگذريم.

دلم مي خواد سال هاي آخر نوجوانيم آروم تر بگذره ..... دلم مي خواد به اونايي

كه يه كم كوچك ترن بگم این قدر جوش بزرگ شدن نزنيد، اما حيف كه به خرجشون

نمي ره !






باورم نميشه كه يه دختر يا پسر تو آفتاب داغ تابستون وسط خيابون ها پرسه

مي زنه به اميد فروش چند شاخه گل !

باورم نمي شه يه پسر فقط با خوردن چند تا قرص زهرماري ،

كارش به قبرستون بكشه !


باورم نميشه هيچ كسي نمي خواد به حرف دل دختري گوش بده كه روزگارش سياه

شده و هرشب تو يه جهنمي سر ميكنه ؛ همه روشون رو از اون بر مي گردونن !


باورم نميشه چند ميليون نفرن كه روزاشون بدون لذت كودكي و نوجووني حروم

شده .. تازه تو مملكت ما!


دلم مي خواد سرم رو بچرخونم جاهاي ديگه دنيا ، اما... چشمام مي سوزه ...

نگاهم قد نميده ! دلم نمي خواد سياه فكر كنم . مي خوام شما از اين روز

حسابي لذت ببريد ؛ اما وسط خوشي هاتون يادتون باشه كه ....


خيلي جوش عشق و اين حرفا رو نزنيد !

نوجووني خيلي كوتاهه فقط براي چند سال واسه خودتون زندگي كنيد!





+ نوشته شده توسط نيوشا در جمعه هجدهم مرداد 1387 و ساعت 15:33 |




اگر باران ببارد ...اگر باران ببارد...


به ياد تو كنار پنجره خواهم گريست


پنجره اي كه از جنس دل تمام مردم اين


شهر سنگي ست !


اگر باران ببارد... اگر باران ببارد...


مردم چترها را باز مي كنند


اما تو چه مي شوي محبوب من ؟!


تو كه نه چتر داري و نه كلاه !


اگر باران ببارد ...


همه به خانه مي روند ، اما تو چه ؟!


تو كه بي خانمان هستي محبوب من !


اگر باران ببارد تو چه مي شوي ؟


اگر باران ببارد ... اگر باران ببارد...




+ نوشته شده توسط نيوشا در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 و ساعت 19:44 |

 

مردی رو به دوستش کرد :



(( طوری درباره خدا صحبت می کنی که انگار


شخصا او را می شناسی و حتی رنگ چشم هایش را


هم می دانی !


چه لزومی دارد چیزی را خلق کنی که به آن اعتقاد


داشته باشی ؟ بدون این نمی شود زندگی کرد ؟ ))




دوست گفت :



(( تو تصور داری که دنیا چه طور خلق شده ؟


می توانی معجزه زندگی را توجیه کنی ؟  ))



(( پیرامون ما همه چیز حاصل تصادف است ؛


همه چیز اتفاقی ست. ))



(( درست است ، پس تصادف نام دیگر خداست ! ))





 

 






شخصی پس از مرگ ، وارد مکان بسیار زیبایی شد.


چیزهایی دید که خوابشان را هم ندیده بود.



مردی با لباس سفید نزدیک شد :



(( هرچه بخواهید ، در اختیارتان است:


غذا ، لذت ، سرگرمی ! ))



آن شخص هر چه را در دوران زندگی اش دلش


می خواست ، انجام داد. بعد از سال های لذت بخش


بسیار ،سراغ مرد سفید پوش رفت .


 


(( هر چه را می خواستم به دست آوردم. حالا دلم


می خواهد کار کنم تا مثمر ثمر باشم !))



مرد سفید پوش گفت :



(( بسیار متاسفم. اما این ازدست من بر نمی آید ،


این جا کار نداریم ! ))



او هم با آزردگی پاسخ داد :



(( چه وحشتناک ! باید تمام ابدیت را به کسالت


بگذرانم! ترجیح می دهم به جهنم بروم!))




مرد سفید پوش نزدیک شد و با لبخند گفت :


(( پس فکر می کنید کجا هستید ؟ ))



 

 


داستان هایی از پائولو كوئيلو


 

 

+ نوشته شده توسط نيوشا در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 و ساعت 19:43 |

درباره مرگ تدريجي يك رويا









مدتيه كه اين سريال رو دنبال مي كنم . فقط دو- سه قسمت اولش رو

كامل نديدم. راستش يه چيزايي توش بود كه نظرم رو جلب كرد و

تصميم گرفتم دنبالش كنم . اما هنوز هم نتونستم با شخصيت ها و

روابط بينشون كاملا كنار بيام.

واقعا نمي فهمم اين سريال چه پيام مهمي داره ؟ اول اين كه فكر

مي كنم تدوين و تصوير برداري كمي مشكل داشته باشه . هر چند

من اصلا از اين جور چيزها سر در نمي يارم و كارگردان اين

سريال ( فريدون جيراني ) هم كارگردان بسيارمجربيه !



اما درمورد شخصيت هاي اين سريال و روابطشون ، بايد بگم اصلا

دركشون نمي كنم !


شخصيت اصلي يك زن نويسنده به نام مارال است و با چاپ

يكي – دو رمان به شهرت مي رسد. اما اصلا معلوم نيست چه

جور تفكري داره و حرف حسابش چيه ؟ اطرافيان او به ويژه

خواهرش ساناز از اهالي ادبيات و مثلا روشنفكر هستند.

اما چه مدل روشنفكري ؟ كساني كه مدرن فكر مي كنند ، با دين و

مذهب ميانه اي ندارند و گاهي هم الكل مصرف مي كنند . آن ها

مارال را به شدت تحت تاثير قرار مي دهند .

( در واقع از راه به درش مي كنند. )

خب شايد بشه يه جوري با اين شخصيت ها كنار اومد .

افرادي كه خود را در نهايت فهم و شعور مي دانند و خيال مي كنند

روشنفكرند. زناني كه به دنبال آزادي اند و با همه چيزمشكل دارند و

نمي توانند حرفشون رو بزنند. چنين كساني در جامعه امروز ما

فراوانند !

ولي در مورد مارال ، يك زن صاحب قلم آيا مي تواند تا اين حد

انفعال پذير باشد ؟

كسي كه تحت تاثير يك روشنفكر غرب زده كتابي مي نويسد و

مشهور مي شود . زني كه فقط به خاطر توصيه ديگران شير دادن

به بچه اش را كنار مي گذارد و عاطفه مادري اش تا اين حد

ضعيف و دست خوش حرف هاي ديگران است ؟

آيا چنين زني واقعا صاحب فكر و قلم است ؟

قبول اين موضوع سخت است !

پس مارال هرگز نويسنده نيست ؛ زني سرگردان است كه به دنبال

تثبيت جايگاه اجتماعي اش مي گردد و در اين ميان به زور خودش

يا ديگران لباس نويسندگي بر تن كرده است !

او حتي قادر نيست به درستي از عقايد نامشخصش دفاع كند !


پس در يك طرف داستان با اشخاصي از اين دست رو به رو

هستيم . اما تكليف تماشاگري كه به دنبال يك سير تفكر مشخص

مي گردد تا بتواند با آن ارتباط برقرار كند ، چه مي شود ؟

در طرف ديگرماجرا حامد همسر مارال وجود دارد. مردي

نمازخوان و سنتي و كسي كه در ادامه نماد يك روشنفكر مذهبي

مي شود.

اما من هيچ وقت نفهميدم كه چرا مارال و حامد با هم ازدواج

مي كنند ؟ براساس چه تفاهمي ؟ چه عقيده مشتركي ؟ يا چه

علاقه اي كه هر دو آن را پشت يك جور صلابت و غرور خاص

پنهان كرده اند؟

شخصيت حامد كه از مارال هم بدتر است !

( از نظر برقراري ارتباط )

كسي كه تو يه خانواده مذهبي بزرگ شده ، تحصيل كرده س . زن و

بچه ش رو دوست داره ، مرد درستكاريه و كلي ويژگي هاي خوب

ديگه !

اما در جاهايي اين تصور به هم مي ريزه . در اوايل سريال مارال

به خاطر گفت و گو با داريوش آريان ( همون روشنفكرغرب زده )

ماه عسلش رو به هم مي زنه . همين مسئله باعث آشفتگي حامد

مي شه ، هر چند كه ظاهرا منطقي برخورد مي كنه !

تصور بكنيد يه مرد تو اولين شب زندگي مشتركش زنش رو به

خاطر ارتباط با مرد غريبه (كه البته معلومه از نوع بدي نيست )

سرزنش كنه و اون زن هم فقط بگه معذرت مي خوام !

حامد هيچ وقت سعي نكرده با آرامش و حوصله مسائل ديني رو به

مارال توضيح بده و رمان تازه اش رو با تندي نقد كرده .

اما باز هم تاكيد مي شه كه مردي خوش فكره و تفكر بازي داره !

به نظرم بايد روي روابط مارال و همسرش بيشتر كار مي كردند .

بايد حداقل تو يه سكانس نشون مي دادن كه حامد اون تعصب ايراني

– مذهبي رو كنار مي ذاره و مثل يك دوست با مارال صحبت

مي كنه تا مشكلاتشون حل بشه !

در واقع اين سريال آدم هاي روشنفكر جامعه رو ( تازگي ها چه قدر

با واژه روشنفكر بازي مي كنيم ! ) زير ذره بين مي ذاره !

اما من هنوز هم نفهميدم كه چه پيامي داره ؟!

مرگ تدريجي يك رويا سوژه خوبي داره اما خوب پردازش نشده.

اكثر شخصيت ها و روابط و حوادث نامفهومند .

( با گذشت نيمي از سريال كه اين طوري بوده ! )


يه نكته ديگه در مورد اين سريال : خيلي روي نمادها تاكيد شده .

مثلا زن هاي خوب داستان از جمله خواهرهاي حامد همه چادري

هستند . خانواده كمالي ( از دوستان حامد ) ساعتشان را روي وقت

نماز تنظيم مي كنند و اين نشانه خوب بودن آن هاست.

دوستان ساناز و مارال آهنگ خارجي گوش مي دهند ، سگ دارند و

مشروب مي خورند. لابد در يك جاهايي هم آرايش مي كنند!

در صحنه اي هم مي بينيم كه مارال كه از يك مهماني بازگشته

هنگامي كه وارد خانه مي شود ، كفش هاي پاشنه بلندش را در

مي آورد تا حامد آن ها را نبيند و به او بد بين نشود.

اما اين ها كافي نيست ، كافيه ؟

با شرايطي كه امروز جامعه ما داره فكر مي كنم زوم كردن روي

اين نماد هاي كهنه هيچ چيزي رو روشن نمي كنه !


پي نوشت : (نمي دونم بايد اسم اين نوشته رو چي بگذارم. هميشه دلم مي خواست يه نقد بنويسم ؛ شايد اين شروعش باشه. )

+ نوشته شده توسط نيوشا در یکشنبه ششم مرداد 1387 و ساعت 0:39 |

به انتظار ديدنت نشسته پشت پنجره

و با صداي خسته اي از انتهاي حنجره

بهانه مي كند دلم غروب روز جمعه را

ولحظه هاي غربت تو اي غريب آشنا





( صبا مرجانيان – نشريه دوچرخه )


+ نوشته شده توسط نيوشا در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 17:10 |
يك وعده غذا



تمام روز را دويده است

تلاش كرده است

دروغ گفته است

و همچنين فريب داده است

هر كه را كه ديده است

وحال بعد از آن همه به شام و شب رسيده است



***



شب است و او گرسنه است


تنش لبالب از نياز مي شود

براي خوردن غذا دوباره سفره باز مي شود


***



يك وعده غذا


دو تكه نان

كمي پلو و كاسه اي خورش

وده دقيقه اي زمان

تمام شام او همين ،

و شام ساده اي چنين

براي او چه قدر پر هزينه بوده است

چه گنج ها كه از دلش ربوده است !





( مصطفي رحماندوست – نشريه دوچرخه )


+ نوشته شده توسط نيوشا در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 13:8 |
الوريدا- قسمت سوم


من وبقيه دخترها خيلي سعي كرديم از زير زبانش بكشيم كه پدر بچه كيست ؛ ولي او نم پس نداد ! وقتي همه رفتند من الوريدا را درآغوش كشيدم و گفتم : ((عزيزم ، حتي به من هم نميخواي بگي ؟ به من ، به جوميكا ؟!)) او بغضش
مي تركيد و گريه اش مي گرفت. من هم از او معذرت مي خواستم و به خودم لعنت مي فرستادم ! ديگر فايده اي نداشت . آبروي الوريدا توي دهكده يوجي هاما رفته بود . من و دخترهاي ديگر توداري مي كرديم ؛ اما بالاخره قضيه لو رفت.

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نيوشا در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 0:8 |